کاش بشه فراموش کرد - تاریخ: 1396/10/29 ساعت: 20:21
هیچ وقت فکر نمی کردم زندگی م به این نقطه برسه به نقطه ای گرفتن مراسم عروسی و جهیزیه براشون امکان ناپذیر باشه نفرت انگیز ان هر دو شون چطور دلشون میاد بچه هاشون روی وسایل کهنه ی اونا زندگی کنن خدایا دلم از این آدما خونه فقط بهم کمک کن اون چیزی بشم که میخوام تا فراموش کنم همه ی این اتفاقات تلخ رو ولی م...
سلام ... تنهاییی ... سلاااااممم ... - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 1:33
این تنهایی ها رو دوست دارم این شب هایی که یک گوشه بی دغدغه برای خودم هستم رو دوست دارم ... این خلوت این سکوت این انتظار وصف نشدنیه ... شاید این اولین بار باشه بعد این دو سال که در عین دلگیر بودن خوشحالم ... نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 2:5 توسط A future dermatologist|
پدر - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 1:33
تموم لحظه های بی تو ناتمومه تصویر خنده هات همیشه روبرومه
امروز به وقت 26 تیر 96 - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 1:33
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
هعییییی - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 1:33
اینم سرنوشت من بود ... سرنوشتی که خودم آرزو ش رو داشتم ... آرزویی که هر لحظه می گم کاش آرزو نمی کردم آره دیگه ... گاهی اوقات آدم اتفاقی رو وارد زندگی آرومش میکنه به این گمان که آروم تر شه ولی اونطور که باید رقم نمی خوره ... زندگی من هم اینطور شد ... من دارم ادامه میدم فقط برای اینکه ادامه داده باشم ...
خوشبختی - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 6:23
خوشبختی را باور ندارم آهاییییییی خوشبختیییییییییی تو تنها نداشته ی نفرین شده ی من هستی نوشته شده در دوشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۵ساعت 23:14 توسط A future dermatologist|
آن روزها - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 6:23
حس قدم زدن های تنهایی سال اول دانشگاه رو دارم اونم روی برگ های پاییزی محوطه ی خوابگاه ... هجمه ی پهناور و ضخیم ای از برگ های سپیدار ... حسی پر از گم شدن پر از غربت ولی با یک تفاوت ... تفاوتی از جنس امید ... باخته ام ... مثل بازنده ها جسمم را می کشانم ... هر ازگاهی روحم را پرواز می دهم ... ولی انگا
رنج - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 6:23
... یک تنهایی ها یک بغض هایی هست که پیش هیچ همسر و مادر هم نمیشه ازشون گفت خدایا چقدر رنجور بودن چقدر غمگین بودن برای عذاب این دنیا کفایت میکند ... نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۶ساعت 10:40 توسط A future dermatologist|
شکر - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 6:23
... میگه شکر بیا به همینی که هست میگم مگه داشتن یک مراسم و لوازم برای شروع زندگی توقعه ؟ چیزی نگفت چیزی نگفتم نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 20:19 توسط A future dermatologist|
خسته - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 6:23
خسته ام از این آدم ... نفهمی تا چه حد ...بی عرضگی تا چه حد ...
دلم خیلی گرفته خیلی ... - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 6:23
الان که دارم می نویسم حجمی از غم افتاده تو دلم ... حجمی از غم که من رو میبره به دوره ی آزادگی ... دوره ای که به نعمت هایی که داشتم شکر نیومدم ... چقدر امشب پر از ناگفته ها م خدای من ... ناگفته هایی که بعد دو سال زندگی با یک آدم تو ی قلب م انباشه شده ... نا امید کننده است ولی تاوان اشتباه ام رو میدم